چرک-نویس

همینجوری که گوجه‌‌ها رو توی پلاستیک میذارم و تو دستم میچرخونمشون و براندازشون میکنم که خرابی نداشته باشن، فکر میکنم چقدر سخته که برای بقا، باید مجبور باشیم حافظه‌مون رو پاک کنیم.

با پولی که چند دقیقه پیش برای دو کیلو سیب‌زمینی داده‌ام، همین چندسال پیش میتونستم صندوق عقب ماشین رو پر از سیفی‌جات کنم. این گزاره مضطربم میکنه. ناامید میشم. روی تردمیلی می‌دوم که پشتش به دره‌ست. میدونم از دویدن به جای خاصی نمیرسم، اما حتی یک لحظه ایستادن هم میتونه پرتم کنه پایین.

به «سیستم» فکر میکنم. این که چقدر داره عجیب کار میکنه. هرچی میگذره، بیشتر بقای این سیستم رو باور میکنم. از منِ آخرین حلقه زنجیره تغذیه میکنه و نمیذاره تموم شم.

اینجوری که میبینمش، دیگه برای «رفتن» و «کندن»، کار مغزم و قلبم راحت‌تر میشه. انتقام خودم رو از طبیعت، با خودکشیِ نسلی گرفته‌ام و انتقامم رو از این زنجیره‌ کریه، با «فرار».

سرم رو میارم بالا، پلاستیک گوجه‌ها رو با کارتم میدم عمو. چندتا چاکرم و مخلصم حواله‌ی هم میکنیم و من فقط تو ذهنم مرور میکنم اگه عمو مثل اون سری یه صفر بیشتر بزنه اصلاً تو حسابم پول دارم که بره تو پاچه‌ام؟ خیالم راحت میشه.

راه می‌افتم تو همون راسته که بقیه لیستم رو بخرم. از آدما یه هاله تار میبینم؛ سر صبحه و عینکم رو توی ماشین گذاشته‌ام. آدما البته توی این راسته بازار، واقعی‌تر از جاهای بزرگترن. حتی ترساشون و خوارکسده‌بازیاشونم واقعیتره. از اون یکی-دوثانیه مکثی که طرف میکنه تا قیمت کاهو رو متناسب با مخاطبش بگه، میتونی بفهمی «هنوز» دیفالتشون دروغ نیست. اونم مثل منه. اونم میترسه. تازه اگه بیشتر از من داشته باشه، بیشترم میترسه. تشکر میکنم و تو دلم شیشکی میبندم به عددش و همینطور که دارم رویکرد پسیو-اگرسیوم رو قضاوت میکنم، صدای تتلو نزدیک میشه.

کاسبای آخر این راسته، صبحا با گوشیشون تتلو میذارن و شارژ میشن. بهشون حسودی میکنم. به تتلو حسودی میکنم. باید خیلی حس خوشبختی کنه اگر بدونه چندتا جَوون تو بازار محلی یه شهر کوچیک آهنگشو میذارن تا خوابالودگی سرد اول صبحشونو پاک کنن.

من البته در این لحظه، حتی دغدغه رویا داشتن هم برام موضوعیتش رو از دست داده. تمام آنچه که هستم و براش زحمت کشیده‌ام رو باید متمرکز کنم روی «بقا». که البته همون رو هم نمیدونم تا چندماه دیگه میتونم از پسش بربیام.

ساعت رو میبینم، داره نُه میشه. هشت از خونه زده‌ام بیرون. داشتم ماشین لرنینگ یاد میگرفتم صبحی. اون موقع داشتم به جَوونای شریفیِ سر کلاس زارچی حسودی میکردم. گیلتی پلژرِ من اینه که واسه تفنن بشینم چیزایی رو یاد بگیرم و باهاشون بازی کنم که «ازشون پولی درنمیاد». بعد برام سوال میشه که چرا لنگ زنده‌موندنم و سقف بالای سرمم.


نظرات

دیدگاه خود را بنویسید

©2022 Reza Seyedi. All rights reserved.