آدم فکر میکنه بعضی از کلمهها، ذاتاً مثبت یا منفی هستن. مثلاً «زیبایی» ذاتاً مثبته؛ «وخامت» ذاتاً منفی. اما این روزها، حس میکنم آدما سروته شدهن؛ از خبر «مذاکره» ناراحت میشن و مشتاقانه منتظر «جنگ» هستن؛ با آغوش باز به استقبال «تحریم» میرن و از احتمال اینکه روی سرشون خمپاره «نیفته» غمگین میشن.
البته من هم سروته شدهام… حالم از «اتحاد» به هم میخوره؛ «قهرمان» میبینم صرفاً میتونم بهش ترحم کنم… «آزادی» میشنوم تنم میلرزه.
همچین هم ضداجتماعی نیست البته احساسم؛ البته بسته به اینکه «اجتماع» و ضدش رو چی درنظر بگیریم… اجتماع برای من همون ورثه این خونهی کلنگیان -به تعبیر همایون کاتوزیان- که قطع امید کردهن ازش و میخوان بکوبن دوباره بسازنش؛ غافل از اینکه وقتی خونههه به پدرانشون ارث رسیده بود، اونا هم چنین کردهبودن؛ تا «…» کفن نشود، این وطن، وطن نشود. صرفا کلمهی دیگری رو توی جایخالی میذارن هربار.
و ضدیت من، با اون تفکریه که التماس میکنه بمب رو سرش بریزن! آره، میتونی بگی «ببین انقدر جون به لب شدیم که میخوایم حتی یا جنگ و حمله نظامی هم شده، اینا برن». اما هیچ روایت دراماتیک اغراقشدهای اینجا تناقضه رو بَتونه نمیکنه. جنگ، جنگه. هرجوری هم سروته بشه منطقت، بمبی که رو سر آدما میافته و قحطیای که سفره آدما رو خشک میکنه، بیاثر نمیشه.
و ما اینسو نشسته، خسته انبوهی...