نمیخوام راه انکار رو پیش بگیرم؛ اما نمیتونم هم به این زودی شل کنم و زیر آوار بمونم. مرز باریکی هست البته بین انکار و تلاش برای تابآوری. ایده اینه که بتونم سرم رو گرم کنم و وقتی هرکسی داره توی جبهه خودش میجنگه، من بتونم توی جبهه خودم وایستم و نشکنم اقلاً.
چقدر این کلمهی جبهه عجیبه الان برام... جبههی جنگ برام تصویر خاکریز داره؛ توش صدای آهنگران میاد و سوت کلاسیک خمپاره میپیچه. از سی سال پیش خبر ندارم -نبودهم توی اون جبههها؛ ولی بنظر میرسه خیلی معلومتر از الان بوده. این ور خاکریز و اونور خاکریز خیلی مشخصتر بوده. الان؟ نه واقعاً. مشخص نیست؛ یعنی من خاکریز خودم رو میشناسم کدومهها، ولی مشکل اینجاست که اولاً تو تیررس همه طرفه؛ سرت رو ازش بیاری بیرون میزننت. ثانیاً برای اینکه بتونم کمکی به کسی بکنم، باید خودمو تا خاکریزشون برسونم. که البته به هر سمت برسم، خودشون با یه تیر خلاصم میکنن.
یادمه بار اول که رفتم سربازی، وقتی درباره جنگ روانی یادمون میدادن، میگفتم بابا این صحبتا مال یه قرن پیشه؛ کی آخه میاد با هلیکوپتر اعلامیه آزادی پخش کنه و واسه بچهها اسباب بازی بندازه؟ کی آخه اعلامیهای رو که داره با بمب پرت میشه پایین باور میکنه اصلاً؟
خلاصه؛ اگه کسی خاکریزت رو برنمیتابه، دلیل نمیشه که ازش بیای بیرون. جبهه من، جبههی تابآوریه. همه بمبا و خمپارههاشون ته تهش چندتامونو میتونه ببره زیر آوار؟ صدهزارنفر؟ یک میلیون نفر؟ همه هشتاد نود میلیونمون زیر آوار روانیایم. خوشحالم از امیدواریِ آدما؛ امید ذاتاً چیز بدی نیست. اما من که میدونم مطلقاً هیچ پالس مثبتی در این شرایط نیست! من که میدونم قراره به همونایی که موشک خورد بهشون غبطه بخوریم؛ پس چرا از خاکریزم بیام بیرون؟ باید خودم و هرکسی رو که میتونم، کشونکشون از زیر آوار در ببرم؛ یک روز بیشتر زنده بمونم؛ یک رویا بیشتر تصویر کنم؛ همین نبود زندگی؟