درباره تناقض «تمرکز اجتماعی» و «حواس‌پرتیِ فکری»

این اسکناس‌های شوخی صددلاری را دیده‌اید؟ یک بسته صدتایی از این‌ها را ترجیح می‌دهید یا یک عدد اسکناس ده دلاری واقعی؟ پیش‌بینی جواب این سوال بنظر ساده است؛ اما وقتی بجای اسکناس، صحبت از مخاطب باشد، بنظر آنقدرها هم ساده نمی‌شود تصمیم گرفت. اینستاگرام در این چند سال گذشته، پاتوق موزیسین‌هایمان شده و با عددهای بزرگی که تحویلشان می‌دهد، ترس فعالیت خارج از آنجا را در دلشان کاشته.

حالا که -بخاطر دلایل نامبارک- به این پاتوق قدیمی راه نداریم، شاید نقد کردنش بی انصافی باشد؛ اما اتفاقً این دوری، در زاویه دید بهتری قرارش می‌دهد و از طرفی هم، ممکن است به محض ورود دوباره به چنین فضایی، غرق در سرخوشی اینترکشن‌ها، موضوعیتی برای نقدش قائل نباشیم. شاید هم پیگیر مشابه‌های وطنی‌اش بشویم و فقط جای اینِستا، همان روند مشکلدار سابق را در جایی مثل روبیکا پیاده کنیم. 

تمرکز همه‌چیز، حواسپرتیِ همه‌کس

نسل ما، شاید آخرین نسلی بود که برای عکس گرفتن و تلفن کردن و چت سه ابزار مختلف داشت. خبرها را از سایت‌های خبری می‌خواند، کنش و هم‌اندیشی سیاسی‌‌اش را در سایت‌ها و وبلاگ‌ها دنبال می‌کرد و هروقت هم می‌خواست موسیقی گوش کند، ام‌‌پی‌تری‌‌پلیرش را روشن می‌کرد.

بعدتر که گوشی‌های موبایل پیشرفته‌تر شدند، دیگر مجبور نبودی دوربین و ام‌پی‌تری‌پلیر جداگانه داشته باشی یا حتماً جلوی کامپیوتر باشی تا با دوستانت چت کنی.

شبکه‌های اجتماعی هم وقتی آمدند، اوایل خیلی واقعی‌تر بودند. آدم‌های کمتری تویشان بود؛ آدمها حتی زمان کمتری را هم آنجا می‌گذراندند؛ اما چیزها واقعی‌تر بود!

آن اوایل در شبکه‌های اجتماعیِ بعد از یاهو360، اورکات و بطور خاص در فیسبوک سال‌های ابتدایی و توئیتر، هنوز می‌شد «آدم واقعی» دید؛ و می‌رفتی که «آدم‌ها» را ببینی! «Friend»های فیسبوک را واقعاً طیفی از «دوستانت» تشکیل می‌دادند و یکی شعری می‌نوشت، یکی طنزی می‌ریخت و یکی هم ممکن بود درباره اجرایش و اثر جدیدش بنویسد و «با شما دوستانش، به اشتراک بگذارد.»

هنوز Subscription آنقدری به زندگی آدمها نفوذ نکرده‌بود؛ هنوز هرچیزی را که برایت جذاب بود، میرفتی پی‌اش و میخواندی/می‌شنیدی/می‌دیدی‌اش. نمی‌آوردند برایت پرت کنند دم در خانه!

اما بعد، سیاه‌چاله‌ اینستاگرام، همه‌ی آدم‌ها، همه‌ی کنش‌های اجتماعی و سیاسی، همه فعالیت‌های آنلاین حرفه‌ای و همه‌ی درگیری‌های‌شان را در خود بلعید. همه چیزمان را یک‌جا جمع کرد؛ از موزیک و اخبار و کنش سیاسی و طنز گرفته تا آموزش آشپزی و شش نکته که باعث میشه همسرت عاشقت بشه، همه ریخته شد توی نیوزفید اینِستا.

سمت مضرات مربوط به حواسپرتی و اقتصاد توجه و فروختن تمرکز مخاطب‌ها به تبلیغ‌کننده‌های پیدا و نهان نمی‌رویم؛ می‌خواهیم همینجا، کنار سازِ خودمان بنشینیم و ببینیم چه شد که ویوها و لایک‌ها، دیگر برای‌مان «مخاطب» نشدند.

چیزهای حوصله‌سربرِ مجانی و در دسترس

بگذارید اولین ایراد را به نظام آبونمان (Subscription) حاکم بر چنین فضایی وارد بدانیم. وقتی انقدر چیزهای مورد علاقهام جلوی در خانه‌ام پرت می‌شود و انقدر مغازه‌دار می‌ریزند دم در خانه که جنس‌های‌شان را بهم بفروشند، منِ مخاطب دیگر نمی‌توانم به یادبیاورم دنبال چه دوست داشتم بگردم کاملاً طبیعی است که بی‌حوصله، فقط از هرکدام یک ذره می‌بینم و می‌اندازم دور تا از بعدی یک ذره ببینم و بندازم دور. این را مقایسه کنید با وقتی که منِ مخاطب، شال و کلاه می‌کنم و به هوای چیزی که نیاز/دوست دارم تا مغازه می‌روم.

و البته شاید کنسل-کالچر هم از همینجا بیاید؛ تو، شاید فکر کنی در صفحه‌ی خودت هرچی دلت میخواسته نوشته‌ای؛ اما همان را آورده‌اند سطل سطل درِ خانه‌ی من خالی کرده‌اند! پس من حق دارم نگذارم هر مزخرفی که برایم ناخوشایند است را بریزی اینجا! شاید اگر هرکسی هرچیزی را میخواست خودش میرفت پیدا میکرد و میخواند، فاشیسمِ شیک موجود هم اینطوری گریبانگیرمان نمیشد! بگذریم.

منِ نوازنده در اینستاگرام همه‌چیز را، از آزادی‌ام در چه زدن و کِی زدن، تا حق اجرا جلوی مخاطبِ واقعی‌ و علاقمند، فدای «تعداد ویوها»یم کرده‌ام. حتی به بی‌پایه‌ترین و مبتذل‌ترین هنجارها در این خرده‌فرهنگ نوپای اینستاگرامی تن داده‌ام (استوری کردنِ استوریِ دوستان که استوریِ پستم را استوری کرده‌اند، ادای احترام اسنوبیستی به زیادفالوئردارها، تحمل نظراتِ اشتباهیِ آدم‌هایی که فقط اشتباهی در معرض صفحه‌ی من بوده‌اند، فروکاست و استحاله محتوای موسیقایی به محتوای جالب و...) برای چه؟ برای تعداد ویوها! برای بیشتر دیده‌شدن!

اممم... ولی... همه همانجایند

درست است؛ همه در اینستاگرام‌اند و این تعداد مخاطب را هیچ جای دیگری نمی‌توان داشت. در اینستاست که منِ نوازنده گیتار کلاسیک را چندهزار نفر می‌بینند! اما آیا واقعاً این چندهزار ویو را می‌خواهیم؟ وقتی از یک قطعه پنج دقیقه‌ای به طور متوسط بیست ثانیه‌اش دیده شده، یعنی این «ویو»ها و «لایک»ها، با دیده و شنیده شدن تفاوت اساسی دارد! آیا چندهزار از این ویوها را واقعاً به ده پانزده نفر که «برای دیدن اجرایمان آمده باشند و بنشینند ببینندش» ترجیح می‌دهیم؟

انقدر سر عددهای بزرگِ ده بیست هزار نفری دعوا بوده که یادمان رفته موزیک (مخصوصاً موزیک به اصطلاح مستقل) پفک نمکی نیست بندازی روی خط تولید و مخاطبت هرچه بیشتر بود بهتر. منِ نوازنده همینکه پنجاه شصت تا مخاطب داشته باشم و هر دو سه ماه بتوانم رپرتوارم را در یک کافه بیست سی نفره‌ی سولد-آوت‌شده اجرا کنم، مسیر حرفه‌ای‌ام در بهترین و رو به رشد ترین حالت ممکن قرار دارد! بیشتر از این، نه با تبلیغات کور اینستاگرامی محقق میشود، و نه اصلاً شدنی است (حداقل نه الان و اینجا)

«تمرکز» همه ابعاد ارتباطی آدم‌ها در یک جا، بعلاوه سیستم آبونمان آزاردهنده (ابزار بزرگ اقتصاد توجه) به عوض همه تلاشهایمان و همه فداکاری‌هایمان در از دست دادن آنچه دوست داشتیم، دروغِ «تعداد مخاطب‌ها» را تحویلمان می‌دهد.

تمرکز زدایی

اگر از هرروز محتوا را دم در خانه مخاطب ریختن خسته شده‌ایم، می‌توانیم توی مغازه خودمان بنشینیم! اینطوری، هم آقا و نوکر خودمانیم، هم هرکسی وارد مغازه‌مان می‌شود، در آن زمان حداقلی از علاقه و حوصله را نسبت به محصول کارمان دارد.

فردیتِ از دست رفته‌مان را می‌توانیم اینطوری بازیابی کنیم و البته ارتباط نزدیکتری با مخاطبهایمان داشته باشیم. بجای «چه کنم که در سطحی وسیعتر دیده شوم؟» می‌توانیم فکر کنیم «چه کنم که عمیقتر اثر بگذارم؟»

کمترند؟

 بله! قطعاً کمترند از مخاطب‌های اینستاگرامی. شاید به اندازه یک-هزارم تعداد مخاطب‌های اینستاگرامی‌مان باشند! اما آمده‌اند که «ببینند» و «بشنوند»؛ پس واقعی‌اند!

از کجا مخاطب بیاوریم؟

میتوانیم از همان چندنفر (در حالت واقع‌بینانه، احتمالاً بین یک تا ده نفر) مخاطبی شروع کنیم که به اندازه باز کردن مرورگر و وارد شدن به مغازه شخصی‌مان می‌توانیم روی‌شان حساب کنیم.

(این مغازه شخصی، می‌تواند وبلاگ، وبسایت، اسپاتیفای، ساوندکلاد، یا حتی فولدر پابلیک در گوگل‌درایومان باشد!)

برای بیشتر کردن مخاطب‌هامان و بازتر کردن حلقه اثرگذاری، درست است که دکمه لایک و شِیر دیگر هر «پسندیدن» و «به‌اشتراک‌گذاری» را تبدیل به صدها بار بیشتر دیده‌شدن نمی‌کند، اما فضای آزادِ قابل جستجو و خارج از یک پلتفرم متمرکز، اتفاقاً می‌تواند مخاطب‌های علاقمندتری را به سمتمان راهنمایی کند.

و تأثیر آن مخاطب‌های اولیه‌ی نزدیک را هم دست کم نگیریم! این مخاطب‌ها، ده‌ها بار از خیل عظیم فالوئرهای اینستاگرامی وفادارترند و اگر آثار ما را به دوستی معرفی کنند، دوست نزدیکی را برمی‌گزینند و آن مخاطب جدید، می‌تواند به اندازه مخاطب‌های اولیه علاقمند به آثار ما باشد.

یعنی همه هرروز باید بروند وبسایت همه فالوئینگ‌های‌شان را چک کنند ببینند آپدیت شده یا نه؟

خیر! بخش جذاب ماجرا اینجاست!

اولاً کسی که چندصد نفر را در اینستاگرام دنبال کرده‌بوده، احتمالاً بیرون از اینستا، پیگیر کمتر از ده‌تای‌شان می‌شود و البته قرار هم نیست برای اطلاع از پستهای جدید همان ده نفر، هرروز صفحه‌شان را ریفرش کند.

بخاطر وجود دوست قدیمی ولی باارزشی به اسم فیدِ آر.اس.اس!

RSS Feed

نسل‌ ما فید آر.اس.اس را بخوبی به یاد دارد. شما یک RSS Reader تهیه میکنی، از آرتیست‌های مورد علاقه‌ات لینک مربوطه را میگیری، و هروقت خواستی آخرین پست‌های‌شان را ببینی، صرفاً کافی است که نگاهی به همان لیست بیندازی؛ بدون اینکه یک کامیون ویدئو از اکسپلور خالی کنند وسط روزت!



نظرات

شروین‌|۱۴۰۵/۳/۱

جناب سیدی عزیز خیلی ولاگ فوقولعاده و مفهومی ای بود. ممنون از به اشتراک گذاشتنش. من حداقل ۴ الی ۵ سال هست که دیگه‌ از اینستاگرام استفاده ای نداشتم، حتی اگر خرید هم میخواستم بکنم نهایت از طریق web میرفتم و یه چرخی میزدم. ولی خب همیشه یه بی ذوقی یه حس بد یه حسی ک انگار‌ دستمو میگرفت نمیگذاشت برم تو اون سمت و به مرور زمان قوی و قوی تر شد تا جایی ک کلا اینستا رو پاک کردم. زیاد به دلیلش فکر میکردم ولی حس کردم شاید صرفا این فقط منم که هر وقت همه حجوم میبرن سمت همچی دیگه اون چیز ا چشمم میوفته و خاص نیستش. و الان که این ولاگ شما رو خوندم خیلی خیلی بهتر میتونم ببینم! که چرا واقعا به معنای لغوی disgust میکردم وقتی میدیدم چه اتفاقی توش برای تمام field های مختلف، از موسیقی تا زبان یا حتی طنز داره میوفته. ولی خب از طرفیم یه دوگانگی ای درونش هست. همیشه ی خدا تویه یک عده ی کُل، یه جزئی وجود داره که خوب، خاص و جالبه و یه عده ای ک معمولا هم به نظر من بیشتر هستن، و اونها معمولا روی سطح میمونن، منظورم اینه به اون عمقی که شما اشاره کردی نمیرن هیچوقت، دور و دور تر میشن حنی ازش. شاید قبلا اگر کسی یه ویدیو از یه حِرفه ی خاصی میدید فرداش میرفت دنبال یادگرفتنش و حتی master شدنش. ولی خب همونطوری که‌ گفتین امروزه بیشتر در حد یه نوک زدن و گذر کردنه. ولی خب شاید هیچوقت قرار نیست اون جزء که خاص هست، به نحوه ی درست استفاده میکنه و حقیقتا باعث ایجاد یه نیرو برای پیشرفت فردی و جمعی میشه، تبدیل به کُل بشه. و شاید همینم هست که اون جزء رو خاص میکنه، اون اکثریتی که روی سطح میمونن.

ادمین: سلام ممنونم از نظرتون. راستش یکی از دلایل خود من برای نوشتن درباره این موضوع، همین بوده که بتونم ببینم دیگران هم حس مشابه من داشته‌ن. و درباره آخرین موضوعی هم‌ که گفتید، موافقم کاملاً. بهرحال همه‌ی آدمهای اجتماع -و در همه‌ی زمانها- که نباید خیلی جدی و عمیق بشن توی‌ هر موضوعی. اما بنظرم ممکنه‌ توی این فضا، دیگه جوونترها نتونن لذت آب‌تنی کردن توی اطلاعات (و نه قرار گرفتن زیر رگبارش) رو تجربه کنن.
حامد|۱۴۰۵/۳/۱

عجب مقدمه‌ی گیرا و جذابی داشت، عجب قلمی👏

ادمین: درود بر شما. حقیقتاً که این نظر پرمهر شما، حتی اگر به شوخی هم‌باشه، برای بنده خیلی خیلی ارزشمنده. سپاس از محبتتون استاد.

دیدگاه خود را بنویسید

©2022 Reza Seyedi. All rights reserved.