تناقض ریسک‌پذیری 1 - نصاب ماهواره

شغل ما، معلمیِ موسیقی، در ایران چندسال سبقه دارد؟ اساتید موسیقی سرزمین‌مان البته دهه‌ها و قرن‌هاست که شاگرد پرورده‌اند، ولی -می‌دانید منظورم چیست- معلمیِ موسیقی به این شکلی که بروی توی آموزشگاه درس بدهی و امربر آن بنگاه خدماتی باشی. این شغل چندسالش است؟ سی سال؟ چهل سال؟ بعید میدانم بیشتر از این‌ها باشد -بزرگترها تصحیحم کنند.

احتمالاً شغل ما وقتی به این شکل متولد شده، که شهروندها -طبقه متوسط شهری، از لالوی سی‌دی‌های «غیر مجاز» و کانال‌های ماهواره‌ (که باید داشتنش را انکار می‌کردند، به اقتضای زمان) چشم و گوششان به سیما و صدای سازهای غربی باز شده و خواسته‌اند بچه‌شان را بفرستند پیش معلم یاد بگیرد.

نصاب ماهواره

اما، این معلم موسیقی کیست؟ یعنی بین شغل‌های خدماتی که برای رفاه شهروندان بوجود آمده‌اند، این شغل کجا قرار می‌گیرد؟ این شغل برای جامعه، جدید است. همین چند دهه را تا حالا عمر کرده. مثل قصاب و بقال و شاطر نیست که آدم‌ها بشناسندش.

البته که همه‌ی شغل‌ها شریف‌اند؛ از این موضع اخلاقی نباید عقب نشست. اما وقتی می‌بینی تلقی نادرست آدم‌ها از شغلت، دارد زمینه‌ را برای آسیب به تو و همکارانت فراهم می‌کند، دیگر مهم می‌شود که تصویر حرفه‌ات را در نظر جامعه بازبینی کنی.

می‌دانید شغلمان تقریباً هم‌سن چه شغلی است؟ «نصاب ماهواره». آن هم همین چند دهه‌ی اخیر به جامعه‌مان آمده. توی شهروند، در ابتدا نمی‌دانی نصاب ماهواره چه جایگاهی دارد. تکنسین است؟ قاچاقچی است؟ خلافکار است؟ باید به بچه‌مان بگوییم برو جلو به آقای مهندس سلام کن؟ یا بگوییم اگر درس نخوانی عاقبتت این ریختی می‌شود؟

چه کسی می‌تواند تلقی تو را از این شغل به واقعیتش نزدیک کند؟ چه کسی جز خود آن نصاب ماهواره؟

تصویر ما

نمیخواهم بیندازم گردن خودمان که «اگر بی‌عرضه نبودیم، احترام بیشتری از جامعه طلب می‌کردیم». اما عاملیت‌مان را هم نمیشود انکار کرد.

اگر تصویر ما در ذهن جامعه، هنوز همان جوانک خوش‌ذوق و عارف مسلکی است که هنر را به لوث مادیات نمی‌آلوده، چنین بیراه هم نیست اگر جدی نگیرندمان. چنین جوانکی اصلاً از «پولکی» بودن بیزار است؛ مناعت طبع و بلندنظری‌اش مانع کارهای پستی چون مطالبه حقوقش می‌شود. چقدر سعی کرده‌ایم این تصویر را تغییر بدیم؟

این میان آموزشگاه‌دار هم برمبنای همان تصویر همکاری را پیش می‌برد. (همه آموزشگاه‌دارها اینطور نیستند؟ قطعاً همه‌شان اینطور نیستند! ادعایم این نیست که «هیچ‌کدام درست عمل نمی‌کنند.» صحبت سر این است که «هیچ‌کدام ملزم نیستند درست عمل کنند!»)

اگر به قصاب بگویی برای پول کار می‌کند، بهت می‌خندد! خب مگر دیوانه است که کرکره مغازه را ببرد بالا و گوشت بدهد دست مردم و پولی نخواهد؟ اما همین «پولکی» را یک عده‌ای (حتی آموزشگاه‌دار) بعنوان دشنام به سمت مدرس پرت می‌کنند که معذب بشود و حقش را نخواهد. اسفناک‌ناک است که خیلی‌هامان هم برداشت دشنام ازش داریم؛ انگار طلب دستمزد در ازای کارِ انجام شده، کثافتکاری است.

چرا مهم است؟

گذران زندگی موزیسین‌ها، عملاً از راه تدریس است و این شغل، پل مهمی است بین فضای تخصصی موسیقی کشور و فرهنگ جامعه. دست بر قضا، همین شغل، دارد منبع مالی فراهم می‌کند که آهنگساز بتواند در ساعاتی که درس نمی‌دهد، بنشیند پای آهنگسازی‌اش و نوازنده بتواند سازش را بزند. موسیقی جامعه و جریان هنری‌ای -اگر هست- لاجرم باید همینجوری زنده بماند.

شاید رندی از نوک دماغ نگاه کند که اصلاً مگر چندهزار تا معلم موسیقی داریم؟ چه اهمیتی دارد اگر هشت‌شان گرو نه‌شان باشد و اصلاً از گرسنگی بمیرند؟

این منطق غلبه اعداد به استدلال است. مرده‌ها را می‌شمارند عدد می‌دهند و هرچه عدد بزرگتر، موضوع مهمتر. این همان منطقی است که لایک و ویو را می‌شمارد و از روی آن حقانیت و اهمیت موضوع را برآورد می‌کند.

بهرحال، برای رندانی که فتیش «عدد» دارند، می‌توانیم جامعه معلم‌های موسیقی آموزشگاه‌های آزاد را تعمیم بدهیم به جامعه کل معلم‌های رشته‌های هنری، حتی به کل معلم‌ها، معلم‌های سالی هشت‌ماه قراردادی بدون بیمه مدارس غیرانتفاعی و ببریمش به یک جامعه بزرگتر: همه‌ی کارگران بی‌ثبات‌کارِ بنگاه‌های خدماتی!

این می‌شود که تناقض ریسک‌پذیری دوباره خودش را نشان می‌دهد. وقتی یک خری می‌گوید بریزید به قیمت جانتان لایک و ویوی ویدئوهای ما را ببرید بالا تا فاند بگیریم و کشورتان را بهشت کنیم، فوج فوج گوش به فرمانش هستند و واقعاً جانشان را می‌دهند و دیگران را هم به آن تشویق می‌کنند. اما وقتی صحبت از احقاق حق صنفی است، به بهایی خیلی خیلی کمتر، یا «از ما گذشته»، یا «اینجا دیگه درست نمیشه» یا «من حالشو ندارم با فلانی سرشاخ بشم».

بی‌حالی و ناامیدی البته که معتبر است. البته که باید کلاهمان را سفت بچسبیم باد نبرد. اینها قابل احترام ترین اصول بقا هستند، خصوصاً الان. اما، بیایید این را فریاد بزنیم که «اگر من می‌خواهم با درآمد ماهیانه‌ام ریسک نکنم، معنایش این نیست که همه‌‌ی مناسبات نادرست شغلم را درست می‌دانم.»

منی که دارم این متن را می‌نویسم، حالم از خط کش گذاشتن و دسته‌بندی کردن آدم‌ها به هم می‌خورد. کهیر میزنم از برچسب باشرف زدن به هرکی ریسک مورد نظرم را پذیرفت و بی‌شرف به هرکی نخواست. شاید تا همین سطر هم حدس زده باشید که با این خط‌بندی‌ها خود من بی‌شرف‌ترینم!

پس اصلاً صحبت این نیست که من اگر برخیزم و تو اگر برخیزی و نشود، تقصیر آن دیگری است که نخاست. اتفاقاً برعکس. با همه وجودم می‌فهمم لحظه‌ای را که کارفرما و بنگاه‌ خدماتی، خنده‌خنده توی پاچه‌ام می‌کنند و حالم از خودم به هم می‌خورد که حقم را نگرفته‌ام اما زبان به کام می‌گیرم و دم نمی‌زنم، چون... علت زیاد دارد؛ علت‌هایش انقدر زیادند و قوی، که خودشان مهم نیستند. مهم این است که بدانم اگر در مسیر شغلی‌ام تصمیمی گرفتم، بخاطر برآیند نتایج آن تصمیم در مسیرم بوده، نه به خاطر اینکه تمام جزئیاتش درست و عادلانه‌اند.

این را که قبول داشته باشیم، تازه می‌شود بنشینیم و با هم حرف بزنیم. بنالیم، غر بزنیم، اگر چاره‌ای بود بنشینیم سبک سنگینش کنیم، اگر چاره نبود اقلاً توی سرمان بزنیم.

ادامه دارد...


نظرات

دیدگاه خود را بنویسید

©2022 Reza Seyedi. All rights reserved.