مشکل اینجاست که هروقت کلمهی «سنّت» به میان میآید، یاد یک تصویر قدیمی میافتیم. بعد هم هرکی موافق آن سنّت بود، میبردش بالا و با واژههای «پایبندی» و «وفاداری» و «اصالت» میکندش توی جملهها، هرکی هم مخالفش بود گیر میدهد به همان قدیمی و دِمُده بودنش و یک جوری با بینیِ چین خورده و دهان کج مثل فحش پرتابش میکند.
اما بیایید بد و خوب سنتها را بگذاریم کنار و «قدمت»شان را ببریم زیر ذرهبین.
شاید وقتی قدیمی نیست، بهتر باشد صدایش کنیم رسم، آداب، رویه، هرچی. ولی بگذارید من تسامحاً همان سنت بخوانمشان.
این سنتها، حتماً باید قدیمی باشند تا به زاید یا لازم بودنشان حساس بشویم؟ مثلاً حتماً باید برای قبلتر از دویست سال پیش باشند؟ قدیمیتر از پنجاه سال پیش؟ ده سال چطور؟ پنج سال چی؟
اگر یک رسمی در همین سالهای اخیر شکل گرفته، بیخطر است اگر در را وا کنیم بیاید توی فرهنگمان و جا خشک کند، چون هنوز جوان و شیک است و بر و رویی دارد؟
بنظر منی که به سنتها بدبینم، سنتهای قدیمی شاید خطرشان حتی کمتر هم باشد. مثلاً وقتی یک رسمی پنجاه شصت سال است که هست، بهرحال همین سالها یک سمبادهای بهش کشیدهاند و چکشکاریاش کردهاند تا حدودی. ولی سنت جدیدِ پنج شش ساله، هنوز سمبادهای بهش نخورده و انقدری لبههاش تیز هست که ببُرد. از این بیشتر میترسم و البته امیدم هم به تغییر اینها بیشتر است.
ولی همان شیکیِ سنتهای جدید، باعث میشود مایی که سنتی بودن برایمان اُفت دارد، با آغوش باز بغلشان کنیم و بکاریم وسط فرهنگمان و خیلی زود جوری تنومندشان کنیم که ریشهی خودمان را بخشکانند.
طبیعتاً هر رسمی، همان اوایل که دارد وارد زندگیمان میشود، از دید هرکسی ممکن است یک اندازه ای از آسیب یا منفعت داشته باشد. شاید یکی بیشتر تویش باشد و کمتر آسیبهایش را ببیند، یکی از بیرون جور دیگری تجربهاش کند.
من میگویم مهم نیست که کی، از سنت شدن و سفت و سخت شدن چه رویهای منفعت میبرد؛ مهم این است که از خودمان بپرسیم:
- آیا حواسمان به سنتهای جدید هست؟
- آیا میتوانیم جلوی رفقایمان از سنتهای جدیدی که دوستش دارند حرف بزنیم و بگوییم به فلان دلیل ممکن است هنجار شدن آن رویهها آسیبزا باشد؟
اصلاً آیا میتوانیم بپذیریم که خیلی وقتها «سنتی» و «پایبند سنتها» هستیم و قضیهشان ناموسی است برایمان؟ یا سنت فقط همان گوسفندکُشیِ بیرحمانه عید قربان بوده و سبزی پلوی خاطره انگیز شب عید و قیمه نذری؟